پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

◕‿◕ پارسا قصه هایی از لبخند خدا◕‿ ◕

اومدن مادرجون وخاله

      سه شنبه   1391/9/21       دیشب مادرجون حوالی ساعت 8 شب بود که به مامان زنگ زد و به اون گفت که آخر هفته مییاند پیش ما .مامان خیلی خوشحال شد وقتی بابایی از استخر اومد این خبرو بهش داد.ولی ،مامانی هم زنگ زد وگفت:مادرجون و خاله امشب یا فردا میاند جم خونه .      مامان بابا برای اینکه مطمئن بشند که کدوم درست گفتند به خونه مادرجون وپدرجون زنگ زد و بعد از احوالپرسی از پدرجون پرسیدند که کی مییاند؟؟      پدرجون هم گفت که فردا شایدهم پس فردا ولی حتما میاند.وقتی هم از مادرجون سراغ گرقتیم گفتند که حمامه.بابایی ومامانی هم به خیال خودشون که اون...
22 آذر 1391

اولین سفر

      جمعه   ٤/١٠/١٣٨٩         امروز صبح زود مامان بابا بیدار شدند شروع به جمع کردن وسایل وقرار دادن اونها در ماشین شدند.        ادرجون،پدرجون،خاله و دایی خیلی  بودند.بله اون روز من به همراه بابا مامان داشتیم می رفتیم به خونه خودمون یعنی جم. بزرگترا صبحانه خوردند ،مادرجون در حالی که ناراحت بود و آروم اشکاشو جمع می کرد مارو از زیر آینه و قرآن رد کرد منو محکم وگفت باید زود برگردید.       راستش یه جورایی اصلا نمی خواستم برم چون منم از همون موقع دلم براشون تنگ شد ولی باید می رفتیم .از همگی خداحافظی کردم هن...
15 آذر 1391

بابایی مامانی

      ١٣٩٠/١/١٩       امروز جیگر مامان وقتایی که گریه می کرد یه چیزایی مثل بابا مامان هم توی گریه هاش می گفت .            وای خدای من چقدر خوشگل می گه . راستش اینقدر خوشحالم که اگه دلم میومد میذاشتم گریه کنه .       شب وقتی با بابایی به حمام رفت خیلی راحت تر بود ودر حین حمام بازی می کرد ومی خواست در حمام بماند. ...
15 آذر 1391